خرید بک لینک
این دختر، دختر نازنینیه! جزء همکاراییه که از شهریور اومدن. حدود ۱۸ سالشه اما همون کارایی رو میکنه که من انجام میدم. دیپلم بهیاری داره و از قائن برای کار اومده اینجا. تو عقده و شوهرش هم، همینجا تو یه قنادی کار میکنه و تا قبل اومدن ایشون تنها بوده. احساس دوری از خانواده و تنهاییشو منم احساس میکنم. ماه قبل چند تا از شیفتاشو با من جابجا کرد که بره شهرش. برگشتنی واسمون یکم زرشک آورد :) که ما هنوز نخوردیم و با همون خارها و شاخههاش تو یخچاله هنوز! چون اینجا تنهاست و کاری هم تو خونه نداره، اغلب شیفتا، نیم ساعتی زودتر میاد و ما رو خوشحال میکنه و باعث میشه دقایق کند انتهای شیفت خوب بگذره. میگفت دوست داشته بره تجربی و پرستاری بخونه، اما چون مدرسهی نمونه میرفته و اون مدرسه برای رشتهی تجربی به دلیل داوطلب بالا شرط معدل ۱۹/۹۰ گذاشته بوده، ایشون با معدل ۱۹/۸۰ نتونسته بره. مدارس معمولی هم خوابگاه نداشتن و نمیتونسته از روستا هر روز بره مدرسه و برگرده. در نتیجه وارد یه مدرسهی دیگه شده که رشتهی بهیاری رو ادامه بده. اما به عنوان بهیار فقط تو شهرهای کوچیک مثل شهر خودشون ممکنه بتونه کار پیدا کنه که ا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:16

این چند روز آب و هوا فوقالعاده و دریا مواج بود و زیباتر از دریای آرام. امیدوارم دفعه بعد هم تو پاییز و همچین هوایی برم. ما رو برده بودن پردیس ناجا و خوب با وجود اینکه سوئیتهاش به گهرباران نمیرسید ولی سلفش خیلی بهتر بود. غذا به صورت سلفسرویس سرو میشد و کیفیتش هم بهتر از سالهای گذشته بود. برخلاف دفعه قبل که رفته بودم، سخنرانیها کمتر و برنامههای تفریحی بیشتر شده بود. در مجموع خیلی خوش گذشت... از تمام سفرهایی که تا بحال رفتم بیشتر. فقط دوستم رو میشناختم تو اون جمع ۶۰ نفره، و ما با سه نفر دیگه که نمیشناختم، پنج نفری هماتاق شدیم و خدا رو شکر خوب هم مچ شدیم با هم؛ البته اینطور نبود که مثل هم بوده باشیم، بلکه تونستیم با هم کنار بیایم و مخل آرامش هم نشیم و حتی بودن در کنار هم رو به بودن در کنار بقیه ترجیح بدیم. یکیشون دختر خیلی خوب و مهربونی بود، فقط موقع آماده شدن برای بیرون رفتن یک ساعت طول میکشید آرایش کنه و حاضر شه. یکی دیگه که خورهی عکس و ست کردن لباس و اینا داشت، چهرهاش خیلی معصوم و ناز و در کل دختر خوبی بود. یکی دیگه هم خیلی سرزبوندار و دارای روابط اجتماعی قوی و کمی هم تو پوشش

برچسب: از این روزها,از اين روزها,اوف از این روزهای کند طولانی, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:16

من برگشتم. هم از کربلا، هم به وبلاگ... سفر نسبتا سختی اومد بنظرم، ولی وقتی امشب مامان سفر چندین سال پیششون رو برام یادآوری کردن، فهمیدم خیلی سفر راحتی داشتیم ما! بشخصه برای هیچکس سوغاتی نیاوردم، حتی یک سوزن! ولی برای خودم یک دستبند نقره با دوتا نگین عقیق و یه نگین شرفالشمس (عقیق زرد) و همچنین یک دست لباس میووو خریدم:) یعنی طرح گربه است! البته بنظر من به جغد میخوره، ولی خوب روش نوشته MEOW! بعد از برگشت فهمیدیم اون همسایهمون که چند پست قبل ازش نوشته بودم و تو خونه زایمان کرده بود، بچهشو فروخته!!! یعنی میگه مادرم با همدستی پرسنل بیمارستان در ازای دو و نیم میلیون تومن فروختهتش و گفته تو نمیتونی بزرگش کنی و تو این خونهای که حتی گاز نداری چطوری تو زمستون نگهاش میداری؟ در حال حاضر بچهی دومش رو هم مادرش نگهداری میکنه. به اینکه برای بچه خوب شده یا بد، یا اینکه یه خونواده خریدهتش یا باند قاچاق اعضای بدن، یا اینکه حالا که فروخته چرا دو و نیم میلیون، هم فکر نکنم، دارم به این فکر میکنم که من تو اون بیمارستان کارآموزی کردم و پرسنلش رو میشناسم، مسئول زایشگاه رو میشناسم، یعنی اونا واقعا همچین

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

پولدار شدن و به جایی رسیدن تو زندگی، به هر دو طرف زن و مرد بستگی داره. مرد باید همت داشته باشه و خوب کار کنه، از اون طرف زن هم باید مخارج رو مدیریت کنه و علاوه بر اینکه خواستههای غیر ضروریشو حذف میکنه، اگه مرد دچار ولخرجی شد باید جلوشو بگیره. اگه غیر از این باشه یا خانواده پیشرفت مالی نمیکنه یا تمام فشار به یک طرف وارد میشه، مرد یا زن. تو خانوادهی ما از همون اول دو طرفه مدیریت مالی برقرار بوده. پدرم خیلی سختتر از سایر مردها کار میکرده و مادرم خیلی کمتر از سایر زنها خرج میکرده. ما بچهها هم تا جایی که یادم میاد خواستههای زیادی نداشتیم و قناعت جزئی از زندگیمون بوده. حالا لباس عید از نظر من چیز مهمی نیست، ولی از نظر خیلیها حیاتیه. ما در طی همهی این سالها خیلی کم پیش اومده که لباس عید بخریم و اگر خریدیم هم تکمیل نبوده. یاد گرفتیم خرید، تفریح نیست، بلکه فقط در مواقع نیاز انجام میشه و چیزی هم قابل خریده که صرفهی اقتصادی بیشتری داره، یعنی هزینهای که روش میشه به کیفیت و زیبایی و... بیارزه. (نه اینکه صرفا ارزون باشه، یعنی قیمت با جنس متناسب باشه) حالا تو همین خانواده باز هم بچهها طی

برچسب: یک سال بخور نون و تره, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

جمعه تولدمه! هیچ وقت تولدم با مناسبتی همزمان نشد. امسال فقط یک روز اختلاف داره با ولادت پیامبر (ص) و امام جعفر صادق (ع). خوب هیچ وقت هم تولد نگرفتم برای خودم. فقط برای بچه کوچولوها تولد میگیریم ما... ولی کادو معمولا میگیرم. امسال شاید واسه خودم کیک هم بپزم;) پریشب یکی پختم و تزئین کردم که مثلا تمرین کرده باشم که تقریبا خوب دراومد. چند روزی هست هی میخوام رولت خرما درست کنم نمیشه... هی این دست اون دست میکنم. دیروز هم که یک عالمه برف اومد و صبح تا شب تو خونه بودیم، چون همسایهمون مهمونیشو خونه ما گرفته بود! شب ولی رفتیم حیاط بالا برفبازی. الان تو راه دانشگاهم واسه کارای فارغالتحصیلی، ولی برفا اکثرا آب شدن، کاش دیروز جمعه نبود دیروز میرفتم. دیشب سرویه پیام داد که اومده مشهد، اونم واسه فارغالتحصیلی. بارداره سه ماهه. همیشه میگفت به نیت چهارده معصوم، چهارده تا بچه میارم! چقد این زوجهای جوون تو سرما و برف و اینا جالب میشن، زمین بعضی جاهاش سره، خانمها همچین به آقایون میچسبن و یواش یواش راه میرن که بیا ببین. مطمئنم آقایونم خوششون میاد:) اون روز یه نذر کوچولو داشتیم، یکم بردم واسه همون خانم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

خیلی جالبه ها. اصلا حس نمیکنم تغییری تو روزمرهام ایجاد شده! یعنی درمانگاه اینقدر کمرنگ بوده تو زندگیم که الان نرفتنش رو متوجه نمیشم؟ فک نکنم. بیشتر بنظرم برمیگرده به اینکه من خیلی خیلی زود با شرایط کنار میام. البته اگه بخوام معمولا میتونم شرایط رو تغییر بدم... جمعه تولد شمسی و امروز تولد میلادی منه! پست قبلی گفته بودم که هیچ وقت تولدم با مناسبتی همزمان نشده، ولی وقتی رفتم تقویم رو نگاه کردم، دیدم اووو وهههه! تو سالهای مختلف تولدم با عید غدیر و عید فطر و ولادتها و شهادتها و... مصادف شده و خودم نمیدونستم! دیشب یه تولد خونوادگی کوچولو گرفتیم. خونوادهی دایی و داداش و آبجی اومدن و منم یه کیک دو طبقه و یه کیک یه طبقه پختم. البته نگفتیم تولده، همینجوری مثلا بود;) امروزم دوستان جان میان. یه کیک هم امشب واسه اونا پختم. این یکی خیلی خوب شده. رزت تزئینش کردم. این مهمونی هم قرار نبود تولد باشه. سرویه و کبری از وطن برگشتن، قرار شد اکیپ شیش نفرهمون یه دورهمی بذاریم. میخواستیم بریم حرم و بعدشم نهار و اینا که من عکس تولد گذاشتم رو پروفایلم! و اینگونه شد که شد. تا همین الان که دقیقا معلوم نیست ظه

برچسب: وبلاگ تولدانه, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

دیروز صبح خیلی گریه کردم، جوری که عصر که دوستام اومدن چشام تنگ و پفکرده شده بود. سر موضوع تبعیض بین دختر و پسر خیلی با مامان بحث کردم :( چرا هیچ کس به کتاب یا لوازم قنادی به عنوان کادو نگاه نمیکنه؟؟؟ خوب آخه هزینهاش از این کادوهایی که گرفتم که بیشتر نیست :| شبا موقع خواب و حتی گاهی روزها به اون کار شهرستان و مستقل شدن فکر میکنم. خدایا یعنی ممکنه جور بشه؟ آقای که هر چند روز سراغشو ازم میگیره، ولی خبری نیست... + تیتر: رفع تبعیض نژادی! و کادوی کتاب و لوازم قنادی :) و اون شغل مورد نظر...

برچسب: آنم آرزوست,آنم آرزوست عصار,شعر آنم آرزوست مولانا, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

دیشب هم از اون شبا بود! مثلا یلدا... مامان و آقای رفته بودن مهمونی، داداش کوچیکه خونه آبجی، داداش بزرگه خونه خودش، مهندس شهرستان. من و آبجی هم تو خونه بدون هیچگونه آذوقهای! مخلفات یلدا و حتی شام پیشکش، دریغ از یه تیکه نون که لااقل "نونپنیرچاییشیرین" بخوریم. طوری که تا وقتی داداش برگشت و رفت واسمون ساندویچ آورد، بخاطر افت قند سرگیجه گرفته بودم! شایان ذکر است که هی من به آبجی میگفتم گشنمه، هی اون به من میگفت برو از بیرون یه چیزی بیار بخوریم و دو نفری کماکان جلوی تلویزیون ولو بودیم! این تصویر خوشمزه که مشاهده میکنین مربوط به امشب و نوآوری بنده است! معجونی از چیتوز، چیپف، چیپس! و کرانچی پنیری که برخلاف آرای اکثریت (یعنی همه بجز خودم) با هم قاتیپاتی کردم و باز برخلاف نظر اکثریت خیلی هم خوب بود! سلولهای چشاییشون از کار افتاده بابا... تصویر پایینش هم هدایای بنده به متولدینی که قبلا عرض کردمه. در ازای شش عدد هدیهی پوشاک :/ و یک عدد کیف :| که دریافت کردم، اینا رو خریدم. کتابا رو قبلا نخونده بودم و همینجوری ییهو خریدم و الان که میبینم موضوع یکیشون با شخصیت شخص مذکور نامتناسبه و مجبورم

برچسب: بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم,بگذار تا ز شارع,بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم شجریان, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

خیلی یکنواخت شده همه چی... بعد از ۱۶ سال که هر روز بلند شدم رفتم دنبال درس و مشقم، حالا باید بشینم تو خونه. این افتضاحه! یعنی خوب حتی من که تئوری داروین رو خوب بلدم هم نتونستم فعلا با این بیکاری کنار بیام. اینکه میگن واسه جوونا شغل نیست و اینا رو الان کمکم دارم حس میکنم :) میخوام کلاس زبان ثبتنام کنم و اعتراف میکنم تا بحال حتی یک ترم هم نرفتم و هرچی هم تو سیستم آموزشی کشور آموختم به دست فراموشی سپردم! این میزان بیتفاوتی نسبت به این موضوع برای خودمم عجیبه الان. چرا زودتر نخواستم بخونم واقعا؟ دیروز یک جلسه سر کلاس averageها نشستم، جلسه نوزدهشون بود. برام ساده بود کلاسشون ولی ترجیح دادم از همین صفر شروع کنم. حالا باید برم مخشامو بنویسم✏ به خبری که "هماکنون" به دستم رسیده توجه فرمایید: آگهی یه کاری رو گذاشتم تو گروه دوستان، امروز صبح ساعت هشت مصاحبهاش بوده، دوستم رفته من نرفتم، چون خبر نداشتم :( تازه الان پیام داده چرا نیومدی؟ خوب دیشب این پیامو میدادی! الان خیّّّّلی ناراحتم. البته اونم تقصیر نداره، بعد از پیشثبتنام بهش پیامک دادن، فک کرده برا منم اومده پیامش. ولی خوب در همین حد مع

برچسب: مکن کاری که برپا سنگت آیو,مكن كاري كه برپا سنگت آيو,مکن کاری که برپا سنگت آیه, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

چی بگم که معلوم بشه تا دقایقی قبل عصبانی بودم؟ هوففففف! متأسفانه تو این کلاس زبان با چند تا بچه همکلاس شدم که منطق سرشون نمیشه! حاضر نیستن تعداد کمتر بشه و در عوض فقط ده هزار تومن بیشتر بدن تو یه ترم. در واقع احساس میکنم فقط دارن لج میکنن. چون تو این ترم با هم بودن، ما(من و دو نفر دیگه) رو غریبه فرض کردن و فک میکنن کلاس در قرق اوناست و حتی سر میز مذاکره هم نمیشینن! اصلا اشتباه کردیم با مدرک لیسانس رفتیم نشستیم بغل دست بچه دبیرستانیا... والا! الان ایدهی از صفر شروع کردنم یه گوشهی اتاق کاملا تو خودش مچاله شده و از ترس صداشم درنمیاد... یه کلاس زبان اکابر سراغ ندارین؟ :))) آخه اخلاق بدی هم دارم (که احتمالا خیلیا دارن) همونطور که قبلا هم گفتم کمهمتم و تو خونه، خودم نمیخونم. باید حتما چوب معلم بالاسرم باشه! اگه بخوام تنها بخونم دو سه ترم رو راحت میتونم خودم برم جلو، ولی ولی ولی، امان از تنبلی! (چه آهنگینم شد :)) حالا که حرفشو زدم باید اعتراف کنم من اصلا با کوچیکترا ارتباط خوبی نمیگیرم، (البته این ویژگی رو تو کلاس هنوز بروز ندادم!) و شاید به همین خاطره که از کاراشون عصبانی میشم. خودم خودم

برچسب: my dear classmates,oh my dear classmates wattpad,oh my dear classmates, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

دیشب گفتم به یه فالی برخوردم که در کمال تعجب فال نیست! یعنی خیلی از قسمتهاش لااقل در مورد من درسته، شاید ۹۰%. حالا اینکه در مورد بقیهی متولدین آذر یا متولدین بقیه ماهها هم درسته یا نه رو نمیدونم! و هیچوقت هم نمیرم یه متن بلندبالا رو در مورد کس دیگهای بخونم. هرکسی فقط برای خودش میتونه همچین کاری کنه، چون فقط خودش حوصله داره تکتک این ویژگیها رو بررسی کنه ببینه داره یا نداره. اینم بگم اینکه من این مطلب رو اینجا گذاشتم، دلیل بر این نیست که من فال و این چیزا رو قبول دارم. نظر من در این مورد ممتنعه. ولی این چیزایی که تو این متن گفته شده، به طرز باورنکردنی به من نزدیکه. حالا منم پیرو واکاوی شخصیتم تو پست قبل، اینو با ویرایش شخصی! مینویسم که بمونه تو آرشیو. بخاطر اینکه اصلش بمونه، قسمتهای نادرست رو حذف نمیکنم، ولی هایلایت میکنم. به این صورت که بخشهایی که واقعا درسته رو با این رنگ نشون میدم، و بخشهایی که کاملا اشتباهه رو با این رنگ مشخص میکنم. بقیه قسمتهام تقریبا درستن، نه کاملا! زن متولد آذر میتوان گفت زن متولد آذر ماه اهل منطق و واقعیات، مهماندوست، بیریا و پول خرج

برچسب: فال حافظ,فال تاروت,فال روزانه, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 16:15

صفحه بندی